دیگر کسی نمانده...

تو!

برای چه اینجا مانده ای؟

چرا هنوز هم در این زمستان سخت،گرمای نفس هایت شیشه را به گریه وا می دارد؟

چرا نفس می کشی؟
مگر کسی هم مانده است؟
می ترسی؟تو هم دست هایت می لرزد؟من هم...

در این هجوم سخت یخ زدگی که کسی را با کسی کاری نیست،در این ظلمت محض که نه،در این ظلمت غم،تو را چه شد؟

مگر از بهار عشق سخن نمی گفتی؟

سخن می بافتی!

دست هایت می لرزید!نگاهت هم...

و ای کاش به جای همه این ها ،کمی فقط کمی قلبت می لرزید...

و حالا در این هجوم سخت یخ زدگی که کسی را با کسی کاری نیست،آخرین نفس هایم هم در حال یخ زدن ،رهایم می کنند...

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام

سلام وب خوبی داری موفق باشی بازهم بهت سر میزنم.منو فراموش نکنیا.[لبخند][سوال][تعجب][شیطان][خرخون][دلقک][گاوچران][گل][گل][دست][گل][مغرور][خجالت][قلب]

حورا

[گل]سلام فکر کنم منو یادت رفته ؟!! .................................. عالی بود مثل همیشه[مغرور]

ابی

سلام دوست خوبم... منو ببخش دیر به دیر میام بهتون سر میزنم.... بخدا خیلی گرفتارم این روزا... خیلی گلی آپتم زیبا بود مث خودت... بازم بیا پیشم... فهلا بای تا های دوباره...بوس[گل]

منصوره

زیاد چیزی دستگیرم نشد[گریه][تماس][خرخون]

مے نا

نمي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،اين كابوس کی به پایان میرسد حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!آسمان چه بر من سخت مي گيرد روزها چه عمر درازي دارند،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند

Arash

خیاـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی قشنگه [گل]