دوست دارم بیایی؛

و من پا برهنه تمام خیابان های شهر را بدوم،

با یک دسته نرگس به استقبالت بیایم،

و قطار سوت بکشد...

از پله های قطار که پایین آمدی،

میان دود ها گم شویم....

از خواب می پرم

ای کاش این رویا تمامی نداشت...

 

 

 

پ.ن: این صدمین چیزیه که نوشتم.خوش حالم .

/ 3 نظر / 11 بازدید
samira

قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... (قیصر امین پور)

samira

NiCe ! [ماچ][نیشخند]

br0k3n

وقت آمدنش که شد تازه شکوفه ها قد می کشند تازه عطر معنا می یابد گوشه آن دست نشسته می مانم تو خودت را می خوانی باز هم میگویی دست و دلم از آن تو و تو ...