کوچ

 

تو هرگز لمس نخواهی کرد این لحظه های هبوط را

این هیاهوی مردمان مرده را

و من

در تلاطم خاکستری هاشان خاکستر شده ام

به یاد نمی آوری هرگز

لحظه ی کوچیدنم را

که تو را با دستان سردت رها کردم

و از مردم این شهر دل بریدم

به بندم کشیدند...

حتی تنفس آزادی بر من حرام شد

چشم هایت به ملاقاتم نیامدند

و من

چه غریبانه سکوتت  را تحمل کردم

تو نفهمیدی

من میان همه هیچ بودم

وبا تو ...

افسوس!

دیر شده است

زنجیر ها را پاره کرده ام

فردا

لحظه ی کوچیدن است...

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ص.ا.د

پس تو هم خلاااااااااااااااااااااااااااااااااص [نیشخند]

افشوالله

سلام بالاخره کنکور کارشناسی ارشد تموم شد و تونستم یه نفس راحت بکشم! اما از بس کار عقب مونده داشتم بعد از یک هفته هنوز نتونستم کارهام را جمع و جور کنم با یک طنز جدید به روزم منتظر حضور سبز شما هستم [گل]

بی سرزمین تر از باد

سلام شقایق عزیز پس بالارخه لحظه رفتن و کوچیدن رسید.من عاشق این لحظه هستم. رفتن لحظه ی پاک و بزرگیه.

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

مسعود

عیدت مبارک شقایق خانم ، سال خوبی داشته باشی دوست من. هرچند باهام قهری[نیشخند]

بی سرزمین تر از باد

سلام شقایق عزیز چطوری؟ خوش میگذره که؟ راستی عیدت مبارک.امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشی.

عاطفه

چقدر زیبا بود اما غصه داشت ...... سال نو مبارک

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره قانون اشا (یکی از اصول دین زرتشت) نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

علی

چه حس بدی داشت! گرقتم