مترسک

اَه. . .

چه آفتاب داغی. . .

چرا این روزها اینقدر طولانی هستند؟

آخر برای چه مرا وسط این مزرعه رها کرده اند؟

چرا پرنده ها به این سمت نمی آیند؟

چرا این روز های کسل کننده تمامی ندارند؟

آه . . .

 

شاید این اولین آهی بود که مترسک از ته دل کشید.

چه گفتم؟!

دل؟

مگر مترسک ها هم دل دارند؟

نمیدانم. . .

 

تمام روزها همین طور می گذشت.

مترسک همیشه تنها بود.

گاهی اوقات مرد را می دید که در مزرعه مشغول کار است.

تنها تصویر خوشایند برای او از زندگی، پرواز دسته جمعی پرندگان بود...

 

قار. . .قار. . . قار. . .

این دیگر صدای چیست؟

صذای گوش خراشی که با تمامی گوش خراشی اش، برای او دلنشین بود!

خوشحال شد.

این، اولین باری بود که موجودی زنده به سراغش می آمد.

کلاغ پایین تر آمد،روی شانه مترسک نشست.

کلاغ از او نمی ترسید!

مرد نزدیک آمد؛کلاغ پرواز کرد و رفت. . .

اما؛

 مترسک خوشحال بود.

حتی نفهمید که آن شب را چگونه به دست صبح سپرد.

امیدی در دلش ریشه کرده بود.

روزنه ی نوری که در ظلمت محض مزرعه، دل مترسک را روشن کرده بود.

امید به اینکه شاید فردا،بار دیگر کلاغ پاهای سختش را بر شانه های مترسک بگذارد . . .

 

روزها از پی هم گذشتند،قصه عادت؛

مترسک به کلاغ عادت کرده بود.

روزهایی که کلاغ پاهای خسته اش را به شانه های گرم مترسک می سپرد؛

و پس از مدتی مترسک را تا آغازی دوباره ترک می گفت. . .

 

کلاغ  هیچ وقت صدای مترسک را نشنید؛

با این حال مترسک هر روز با او حرف زد.

از عشقش به او گفت، از دلبستگی اش،از تنهایی هایش با کلاغ حرف زد.

اما کلاغ نمی شنید و مترسک این را نمی دانست. . .

 

فصل درو فرا رسید.

گندم ها را درو کردند.

مترسک به انتظار کلاغ بود،غافل از رفتن کلاغ،رفتنی که باز گشتی نداشت!

غافل از مترسک تازه ی کلاغ!کسی که روزهایش را کنار او سپری کرده بود. . .!

دل مترسک شکست.

اشک های زلالش که بر صورت پارچه ای کثیفش جاری شدند،این را به من گفتند. . .

 

من بودم مترسکی که تو برای چند روزی خواستی. . .

من بودم آن مترسکی که تنهایش گذاشتی. . .

 

همه کلاغ ها،مترسک هایشان را رها می کنند؟

راستی شما،شما که به سادگی مترسک می خندید،کلاغ زندگیتان را می شناسید؟

کسی که شاید تمام مدت در حال تظاهر بوده و شما این را وقتی می فهمید که دیگر دیر شده است!

همیشه خیلی زود دیر می شود!

 

 

 

 

راستی مگر مترسک ها هم دل دارند ؟ !

/ 49 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یواشکی

مهم اینه که همه میرن اما کجا؟ از دست به جهنم به قدری آنطرفتر به آن دوردستها من همیشه با رفتن مخالف بودم اما فکنم باید برم از اینجا...

زهره

سلام وبلاگ قشنگی داری موفق باشی به ما هم سر بزن [گل][لبخند]

افشین گلکار

درود بر تو چند صباحیست که مشغله زندگی ام زیاد شده و کمتر فرصت نوشتن دارم امکان داره همین چند روزه عروسی دعوت بشی [گل]

سایه ی تنهایی

شقایق کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟[سوال]

سعید.رها

سلام! به روزیم...[گل]

بهنام

[دست][دست][دست]عالیه گل همیشه عاشق

بهنام

[گل][شیطونک][خنده][قلب][بوسه][خنده][گل][گل][گل] هرگز فراموشت نمی کنم .........

مسعود

[لبخند] سلام خوبین؟ خیلی قشنگ بود شقایق خانم اگه اجازه بدین من شما رو لینک میکنم شمام اگه مایل بودین بی زحمت منو لینک کنید.. عنوانشم قصه های مسعود... مرسی[گل]